خاطرات یک سرتق

۱۱,۰۰۰تومان

ملافه را کشیدم رویم و به حرف‌های استاد گوش دادم. از دور من را نشان می‌داد می‌گفت: «امروز می‌خوایم این کاداو رو تشریح کنیم. تشریح اندام. بریم دل و روده‌اش رو بشکافیم.» از زیر ملافه دیدم جماعتی چاقو به دست می‌آیند سمت من. یک‌دفعه جاکن شدم روی تخت. ملافه‌به‌سر پا شدم. از زیر ملافه دیدم دانشجوهای دختر و پسر جیغ کشیدند و از ترس نوبتی پس افتادند. تازه فهمیدم خواب نمی‌دیدم. من در سالن تشریح بودم.

1 در انبار

وزن175 g
ابعاد18 × 14 × 1.2 cm
گروه هدف

,

ویژگی‌های ادبی

, , , , ,

ویژگی‌‌های چاپ

, ,

تعداد صفحات

146

انتشارات

نویسنده

تصویرگر

کشور منشأ

سال چاپ اولیه

1394

شابک

9786008025146

پیکان عنابی عشق
خاله تابان قبل از این که بپرد، از فرودگاه رم تلفنی گفته بود حوصلهٔ تهران ماندن ندارد و آن قدر دلش برای اصفهان تنگ شده، پاش که برسد فرودگاه امام، مامان حریری را رد کند و بگذارد مستقیم ماشین راحتی بگیریم تا خانه. خاله مطمئن بود مامان حریری را خبر می‌کند. طبق معمول بابا عسلویه بود. مامان همین کار را کرد. زنگ زد حریری شصت ساله بیاید دنبالمان و ببردمان فرودگاه. گفتم: «مامان منظور خاله از ماشین راحت ماشین کولردار جاداره نه اتولِ درب و داغون اون پیرمرده.» مامان گفت: «مطمئن می‌رونه پسر.» گفتم: «خودش مطمئنه، پیکانش مطمئن نیست.» و در رفتم تا مامان باز نگوید پررو شده‌ام و دنبالم بیفتد.
حریری این طور که مامان می‌گوید چهل سال هر روز پدربزرگم، الوندخان، را می‌برده شرکت نفت و می‌آورده. الوندخان را یادم نمی‌آید اما هر بار حریری را می‌بینم انگار او را دیده‌ام. حریری، با کت و شلوار راه‌راه خاکستری و موهای سفید و سیاه روی شانه، عجیب شبیه عکس‌های رنگ‌پریدهٔ پدربزرگ است. شاید چون چهل سال کنار پدربزرگ نشسته بوده و شعرهایش را گوش می‌داده شبیه او شده.
حریری کم نگذاشت، از اصفهان تا مورچه‌خورت چهچههٔ قدیمی خش‌دار گذاشت و سر من را برد. از قم به بعد، در سربالایی‌ها مدام چیزی را از زیر فرمان بیرون می‌کشید که فهمیدم اسمش ساسات است.تا مقصد هم قصهٔ دراز پسرش فرزین را گفت که از بیست سالگی عاشق می‌شود و به عشقش نمی‌رسد، دیگر زن نمی‌گیرد و می‌زند به کوه و صحرا و حالا نقاش معروفی شده. گفت و گفت و اصفهان تا فرودگاه تهران را هفت ساعته و شاید بیشتر رفت.

دیدگاهها

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین نفری باشید که دیدگاهی را ارسال می کنید برای “خاطرات یک سرتق”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *